اولش فکر نمیxad کردم این قدر طولانی بشود. میxad گفتم سه- چهار سالی در دوران دانشxadجویی فقط برای تجربه. البته تجربة خوبی بود. نشستن روی صندلی خداها! اما گِلم را برای این کار نسرشته بودند. به خاطر همین از همان روزهای اول معلوم بود نامعلم ام. حالا این دوران گذار کمxad کم به سالروز 11 ساله گی خود میxadرسد. نه این که من معلم شده باشم. دوران گذارم طولانی شده. همان سه- چهار سال کش پیدا کرده...
حالا کاملاً برایم جا افتاده که معلم بشو نیستم. از آن معلمxad هایی که هم مدرسه میxad خواهدشان هم برای بچه ها قهرمان هستند. در همین حد، شکستن چهارچوبxad ها احساس خوبی در من ایجاد میxad کند. این که انگار یواشکی دارم نظم مدارس را به هم میxad زنم. فقط همین را میxad دانم. جای تعجب دارد که چه طور با این حال هنوز توی مدارس دوام آورده ام.
چه طور من که نه درسم را خوب بلدم، نه این که چه طوری باید به این بچهxad هایی که هیچ چیز نمیxadxad دانند این درس را یاد بدهم، و نه حتی حال و حوصله و جان سر کلاس رفتن دارم، سر کلاس میxad روم و انگار به این کار اعتیاد پیدا کرده ام، خدا میxad داند...
آن روز که هنوز در هیچ کدام از صفحات دفتر زندگی ام مشق معلمی ننوشته بودم، گمان نمی بردم روزی با این همه بی حالی باز هم سر کلاس بروم و نه کسب مهارت در این کار و نه اضافه شدن به سوابقم برایم مهم باشد.
گویی در یک بازی قمار افتاده باشم که مدام می بازم و بعد از هر باخت، هوس یک قمار دیگر و خیال حتی یک بار برنده شدن، دوباره به سوی مدرسه و کلاس می کشاندم...
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش... بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
جستجوی هیچ...ما را در سایت جستجوی هیچ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 85