تصور کن چهاردهم فروردین به تو بگویند: «آفرین! چه جوان برازنده ای! چه معلم توانایی! چه انسان فهمیده ای!» و بعد به آقای شاهنگیان که معرف تو بوده، بگویند: «ما این جوان را حتما سال بعد می خواهیم. ایشان حتما سال بعد معلم مدرسه ما هستند.» و تو خیالت راحت باشد که سال بعد توی یکی از مدارسی که شاگردان آقای علامه راه انداخته اند، معلمی. مدرسه ای که پیاده فقط پنج دقیقه تا خانه ات فاصله دارد. و البته باید تابستان راضی شان کنی که پنج شش ساعت بیشتر به تو کلاس ندهند. چون سال بعد وقت کم داری.
حالا دلت قرص است که سال بعد هم معلمی. روزهای بعد وقتی از چند تا مدرسه پیشنهاد معلمی می گیری، رد می کنی. چون برنامه ات برای سال بعد پر است. دو ماه و نیم می گذرد تا روز یکم تیر. اول تابستان می خواهی برنامه ات را منظم کنی. تماس می گیری تا بپرسی چه روزهایی برایت کلاس گذاشته اند. آقای معاون از پشت تلفن با سردی می گوید: «شرمنده! ما برای سال تحصیلی جدید کادرمان را بسته ایم. متأسفانه امسال نمی توانیم از حضور شما استفاده کنیم.» و بعد خداحافظی می کند و گوشی را می گذارد. اول عصبانی می شوی. از این که این جوری سر کارت گذاشته اند، اعصابت خرد می شود. اما کم کم فراموش می کنی.
عموما مدارس غیرانتفاعی تا آخر بهار کادر سال بعدشان را معلوم می کنند. اما اشکالی ندارد. اگر باز هم پیشنهادی بود که بود. اگر هم نبود یک سال از مدرسه و معلمی دور می مانی. اما شهریور دو پیشنهاد از دو مدرسه خوب داری که فقط یکی شان را قبول می کنی. چون بیشتر از پنج ساعت در هفته وقت نداری.
چهارم مهر آقای معاون، همان که روز یکم تیر تو را دک کرده بود، به تو زنگ می زند. این بار خیلی گرم با تو احوالپرسی می کند. بعد از برنامه ات می پرسد. تو می گویی که وقتت پر است. بعد با احترام از تو درخواست می کند به مدرسه بروی تا حضوری با هم صحبت کنید. تو هم البته مرددی اما توی رودربایستی، زحمت پنج دقیقه پیاده روی را به خودت می دهی. آقای معاون با یک معاون دیگر منتظر تو هستند. چهارم مهر است اما انگار مدرسه تعطیل است. با تعجب می پرسی: «پس بچه ها کجا هستند؟» جواب می شنوی: «هفته اول را به خاطر تعمیرات تعطیل کرده ایم.»
همان کسی که روز اول تابستان به تو گفته بود کادرمان را بسته ایم، حالا می گوید که سه تا از درس هایمان بی معلم مانده!
تصور کن اگر در این موقعیت قرار می گرفتی چه کار می کردی؟! وقت نداری. مدرسه ای که به تو پیشنهاد می دهد، هفته اول مهر تعطیل است و هنوز تکلیف سه تا از درس هایش معلوم نیست. آدمی که حالا با تواضع جلوی تو نشسته و از تو محترمانه خواهش می کند تا پیشنهادش را قبول کنی، سه ماه پیش گفته بود اصلا جا نداریم.
من اگر الآن در چنین موقعیتی قرار بگیرم، قطعا با لبخند پیشنهادشان را رد می کنم. حتی زحمت پنج دقیقه پیاده روی را هم به خودم نمی دهم. همان پشت تلفن پیشنهادشان را رد می کنم. حتی پشت تلفن هم خودم را خسته نمی کنم. یک «نمی توانم» و «متأسفم» تحویلشان می دهم و به سرعت قضیه را تمام می کنم. اما نمی دانم چرا آن روز قبول کردم!؟
(امروز هم دچار همین انفعال شده بودم.)
هفته بعد که سر کلاس رفتم، تازه فهمیدم که چه اشتباه بزرگی کرده ام. مدرسه کارگاه بود. توی راهروها و حیاط کارگرها مشغول کار بودند. وسایل آزمایشگاه وسط راهرو بود. صدای فحش های رکیکی که کارفرما به یکی از کارگرها می داد، توی راهرو شنیده می شد. بچه ها هم می شنیدند! فحش هایی که احتمالا بچه ها معنی هایشان را نمی دانستند.
مدرسه زنگ نداشت. و البته معلم راهنمای بچه ها هم نمی دانست کلاس از چه ساعتی شروع می شود! حدودا ده، ده و ده دقیقه، ده و ربع! من رأس ساعت ده سر کلاس رفتم و منتظر ماندم تا بچه ها یکی یکی بیایند. بعد کم کم درس را شروع کردم. جلوی کلاس، پشت به در ایستاده بودم و داشتم برای بچه ها صحبت می کردم که یکهو متوجه شدم یک نفر دیگر کنارم ایستاده و دارد برای بچه ها صحبت می کند. ناخودآگاه سکوت کردم. مات و مبهوت به آقای شلخته ای که کنارم ایستاده بود و برای بچه ها صحبت می کرد، خیره شدم. نمی دانستم چه کار باید بکنم. صحبتش تمام شد و انگار نه انگار که معلمی سر کلاس بوده، در حالی که دمپایی هایش را روی زمین می کشید، از کلاس خارج شد. من اصلا نمی دانستم چه کاره بود؟ از کجا آمده بود؟ آن قدر بهت زده بودم که متوجه نشدم به بچه ها چه گفت؟ وقتی از کلاس خارج شد، سعی کردم با آرامش درس را دنبال کنم. هر چند ذهن من و نظم کلاس را به هم زده بود، اما تلاش کردم تا دوباره کلاس و ذهن خودم را جمع و جور کنم و به کارم ادامه بدهم.
زنگ تفریح پیش معلم راهنمایشان رفتم. خسته و خواب آلوده بود. گوشه پیراهنش از شلوارش بیرون افتاده بود و پلک هایش سنگینی می کرد. قیافه معتادی را داشت که چند روز است مواد مصرف نکرده! با همان حال به صحبت گرفتمش. معلوم شد آن آقای کر و کثیف که مهمان ناخوانده کلاس ما شده بود، ناظم مدرسه است! می خواستم آمار دیگران را هم بگیرم، اما مطمئن نبود. درست نمی دانست چه کسی مدیر مدرسه است! معاون ها را درست نمی شناخت! یک چیزهای درهم و برهمی هم راجع به درس و کلاس گفت که من نفهمیدم. حرف هایش سر و ته نداشت. حساب کار دستم آمد. فهمیدم از این به بعد اگر کاری داشتم سراغ همان آقای معاون بروم. اما هفته بعد آقای معاون تشریف برده بودند حج و علی الحساب تا پنجاه روز از فیض حضورشان محروم بودیم! (خود این حج پنجاه روزه هم برای من سؤال بود. تا آنجایی که من می دانم معمولا سفر حج دو هفته ای است.)
آن روز وقتی به خانه برگشتم، بدجوری توی فکر رفتم. عجب غلطی کرده بودم! این مدرسه بود یا خرابه؟ خیلی بلبشو بود. اصلا توی این مدرسه نمی شد کار کرد. چه کار باید می کرم؟ هنوز قرارداد امضا نکرده بودم، اما به نظرم کار درستی نبود که مدرسه شان را رها کنم. قول و قرارمان را ننوشته بودیم، اما به هر حال این کلاس را قبول کرده بودم و نامردی بود اگر زیرش می زدم. با وجدان خودم کنار نیامدم.
با خودم گفتم درست است که مدرسه شان به هم ریخته و بی برنامه است، اما کادر مدرسه آدم های بدی نیستند. به اندازه کافی از بی معلمی درمانده اند. بچه های معصوم هم که گناهی ندارند. تحمل می کنم. به خاطر آن ها مدرسه را تحمل می کنم. از اول اشتباه کردم که قبول کردم. حالا اشکالی ندارد. چهار ساعت در هفته که بیشتر نیست، یک جوری با وضعیت کنار می آیم...
هفته بعد هم به همین منوال گذاشت. تا هفته سوم که لباس پوشیده بودم، کیفم را برداشته بودم و داشتم راه می افتادم به طرف مدرسه که صدای زنگ موبایلم بلند شد. هنوز از در خانه خارج نشده بودم. تلفنم را جواب دادم. یکی از کادر مدرسه بود. نمی دانم چه کاره بود. پشت گوشی گفت: «ببخشید آقای خاتمی! بنده و آقای قندهاری با هم صحبت کردیم به این نتیجه رسیدیم که کلاس شما رو خود آقای قندهاری به عهده بگیرن. ان شاء الله سال های بعد از حضور شما استفاده کنیم. حالا شما اگه زحمتی نیس هر وقت فرصت داشتید تشریف بیارید برای تسویه حساب که ما شرمنده شما نباشیم...»
نگذاشتم صحبتش را ادامه بدهد: «من نیازی به پول شما ندارم. خداحافظ.» و بعد تلفن را قطع کردم. به اتاقم برگشتم و لباسم را عوض کردم. احساس خوبی داشتم. خیالم راحت شده بود. من شانه خالی نکرده بودم، اما این بار اضافه از روی دوشم برداشته شده بود. دیگر هم مجبور نبودم آن مدرسه شلم شوربا را ببینم. اما دلم برای بچه ها می سوخت...
و حالا امروز که فقط دو هفته به پایان سال مانده، یک مدرسه دیگر صدایم کرده که برای این دو هفته معلم انشا نداریم. و من هم دچار همان انفعال تاریخی شدم و توی رودربایستی قبول کردم. حالا که برگشته ام خانه، با خودم فکر می کنم این چه اشتباه بزرگی بود. توی مدرسه ای که دو هفته مانده به آخر سال معلمش را دک می کنند، معلوم نیست چه خبر است. و حالا نمی دانم فردا صبح چه باید به بچه ها بگویم! وجدانم هم نمی گذارد زیر قولم بزنم...
جستجوی هیچ...ما را در سایت جستجوی هیچ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 85