زنگ اول
نمیxad توانم به راحتی بگویم علاقه به معلم شدن بیشتر یک موضوع اجتماعی بود یا یک کشش درونی. بسیاری از دوستانی که ادعایی داشتند و سرشان به تنشان میxad ارزید، نه برای یک شغل ثابت و یک ممر درآمد مهم، که برای به دست آوردن یک تجربة منحصر به فرد، در مدارسی که شبیه مدرسة خودمان بود، مشغول به کار شده بودند و سر کلاس میxad رفتند؛ و این تبدیل به یک رویه شده بود. یعنی همxadکلاسیxad هایی که از بقیه سرتر بودند، در همان سالxad های نخست دانشگاه، در مدارس کلاس میxad گرفتند. و شاید من هم دلم میxad خواست در جرگة دوستانی از این دست حساب شوم!
هم این که همیشه در دوران تحصیل، با مدرسه و اولیای مدرسه، از مدیر و ناظم و مشاور و معلم سر ستیز داشتم. روی همین حساب، شاید در ناخودآگاهم دوست داشتم یک جوری در جبهة مقابل نفوذ کنم و معلمی باشم که طرفدار تیم رقیب است و گل به خودی می xadزند!
یک بار در سالxad های نخست دانشگاه، یکی از دوستان همxadکلاسی xadام در دوران مدرسه، برای مشورت پیش من آمد. به او گفته بودند تا برای حل تمرین و کار گروهی بالای سر دانشxad آموزان باشد. مردد بود که قبول کند یا نه. به او گفتم در ساختار مدرسه، هر دانشxad آموز یک پله بالاتر از یک برده ایستاده است و هر معلم یک پله پایین xadتر از خداوند! این شرایط به تو احساس خوبی می xadدهد.
این موضوع واقعیت دارد که معلم بودن، احساس اعتماد به نفس با خودش می xadآورد. وقتی که یک عده دانش آموز، یک ساعت در اختیار تو هستند و تو می xadتوانی درِ کلاس را ببندی و هر طور که دوست داری، نقش یک معلم را بازی کنی. این که حالا خودت همان «آقا»یی هستی که همیشه از او می xadترسیده ای و حالا بچه هایی که امروز به جای تو هستند، از تو حساب می برند. یک جور عقده گشایی بعد از دوازده سال بندگی و اسارت! البته این که می xadگویم عقدهxad گشایی منظورم آزار و اذیتxad دانشxad آموزان نیست. فقط همین که تو روی صندلی معلم بنشینی و بچه ها با دلهره تو را از آن پایین نگاه کنند. همین، فقط به دست آوردن عنوان معلمی!
زنگ دوم
یکی از بهترین اساتیدم و شاید اگر بخواهم دقیقxadتر بگویم، بهترین استادم در دورة کارشناسی، یعنی دکتر محمدرضا جوادی یگانه، همان ترمxad های اول به من و مجتبی توصیه کرده بود دنبالش باشیم تا کار معلمی را تجربه کنیم. من البته دنبال نکرده بودم و کار معلمی جلوی من قرار گرفت. یعنی آقای شاهنگیان یا همان کدخدای ده سربندون*، معلم اول دبستان خودم، در سفر حج، با پدر و مادر من همxadسفر شده بود و شمارة تلفن همراهم را از آنxadها گرفته بود و بعد هم تماس گرفت و الباقی ماجرا... (ر. ک. «همه چیز کوچک شده بود!»)
بعد یک روز به آقای دکتر جوادی گفتم که من امسال معلم شده ام. پرسید کجا و در چه مقطعی؟ وقتی شنید سال چهارم دبستان، به سرعت گفت: اگر پسر من توی مدرسه شما بود، حتما میxad آمدم و اعتراض می xadکردم. معلم دبستان حتماً باید خودش پدر باشد!
البته حالا که پدر شدهxad ام، باز هم احساس میxad کنم روحیات آن روزم برای معلمی در دبستان مناسبxad تر از حال و هوای امروزم است. بماند... امروز که دیگر معلم نیستم...
هفت سال در دوران دانشجویی، کار معلمی را به صورت پاره وxadقت تجربه کردم. از مقطع چهارم دبستان تا مقطع سوم دبیرستان. یا اگر بخواهیم به سیستم امروز حساب کنیم، از کلاس چهارم تا کلاس یازدهم. در تمام این هفت سال، بهترین و دوست داشتنی ترین لحظاتم، همان دو سال اول بود که در دبستان بودم. همان دو سالی که به معنای واقعی «نامعلم» بودم. بیشتر پست xadهای وبلاگم هم مربوط به همان دو سال است.
زنگ سوم
هیچ وقت اهل وبلاگ نویسی و این طور فضاها نبوده ام و نیستم. این نوشتهxad ها خودشان جوشیدند و روی کاغذ آمدند؛ یعنی درست به همین مفهوم. با خودکار روی کاغذ نوشته بودم و بعد برای این که گم نشود، توی لپxadتاپ شخصی xadام تایپ xadشان کردم. و بعد یک روز همین جوری بیxad مقدمه، رفتم و یک وبلاگ تأسیس کردم و نوشته های تایپ شده را روی صفحة وبلاگ گذاشتم. شاید آن روز دو سالی از کار معلمی xadام میxad گذشت و سه- چهار خاطره یا دلxadنوشته یا هر چیزی که اسمش را بگذارید، نوشته بودم. تا پایان کار، هیچ وقت برای به روز کردن وبلاگ، نمی xadنوشتم. مثل همیشه که در خلوتم با قلم و کاغذ همxadسخن میxad شوم، احساساتم راجع به محیط مدرسه را هم به تحریر درمی آوردم. بعضی وقتxadها مدتxadها طول می xadکشید تا تایپxad شان کنم و روی وبلاگ بگذارم. حتی بعضی وقتxadها کاغذهایم گم شدند...
زنگ چهارم
عنوان «نامعلم» هم یک عنوانی بود که خودش آمد. احساسی که من در فضای مدرسه داشتم، بیشxadتر احساس نامعلمی بود، تا احساس معلمی! یک واژه ای شبیه نابرادر، نارفیق، نامرد؛ که برادر است اما راه و رسم برادری را نمی داند؛ رفیق است اما رفاقت بلد نیست؛ مرد است اما از مروت و مرادنگی بویی نبرده... البته این سه واژه، بار منفی دارند؛ اما مفهوم نامعلم هیچ گاه برای من بار منفی نداشت. نامعلم یعنی معلم منهای وجوه منفی xadاش.
آن روز که وبلاگ را ثبت کردم اگر در موتورهای جستجوگر «نامعلم» را سرچ می کردید، این ترکیب را پیدا نمی کردید. اما حالا بعضی xadهای دیگر هم توی اینترنت از این واژه استفاده میxad کنند. واژهxadای که برای توصیف حال و هوای معلمی xadام ابداع کرده بودم. شاید چند سال دیگر به لغت xadنامة دهخدا هم اضافه شد!
پاورقی:
در مدرسة ما در کلاس اوّل دبستان برای آموزش حروف الفبا، معلم های کلاس اول سری تئاترهای «اکبر و کدخدا» را بازی می xadکنند. داستان یک پسر بازیxadگوش به نام اکبر که کدخدای ده سربندون می خواهد به او سواد یاد بدهد. سیستم و سناریویی که مرحوم نیّرزاده، معلم اول دبستان مدرسة علوی، بنیان گذار آن است.
جستجوی هیچ...ما را در سایت جستجوی هیچ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 72