یک روایت نامرتب از یک رفاقت نامعلمی!

خرید بک لینک

پرده چهارم:

- ببین من دم در آرایشگاه هستم، دارم عروس خانوم رو سوار ماشین می کنم. من دامادم. امشب عروسیمه...

دست عروس خانوم را گرفته بودم و کمکش می کردم تا سوار ماشین عروس بشود که موبایلم زنگ خورد. عروس خانوم که سوار شد، همان طور که به طرف در راننده می رفتم، گوشی را از جیبم درآوردم. رضا محبی بود. شاگرد یک سال پیشم که حالا دو سه ماهی از کنکورشان می گذشت. کلید انسر را که زدم، پیش از آن که گوشی را کنار گوشم بگیرم، محبی مثل همیشه، بی مقدمه و بدون وقفه با همان صدای بم و لحن داش مشتی اش شروع کرد به صحبت کردن: الو، سلام! سراغی از ما نمی گیرین... آقا به نظر شما مردم شناسی دانشگا تهران بهتره یا جامعه شناسی دانشگا علامه...

- ببین من دم در آرایشگاه هستم، دارم عروس خانوم رو سوار ماشین عروس می کنم. من دامادم! امشب عروسیمه... الآن تو موقعیت مناسبی نیستم. آدرس رو واسه ت می فرستم، شب حتماً بیا، اون جا باهات صحبت میxadکنم...

و رضا پشت گوشی بهت زده داشت درهم و برهم جملاتی به جای تبریک به هم می بافت که من عذرخواهی و خداحافظی کردم و گوشی را قطع کردم و توی جیبم گذاشتم. خانم فیلمبردار هم که به نظرش این سکانس خوب از آب درنیامده بود، از ما خواست تا دوباره نقش مان را بازی کنیم!

از آرایشگاه که به آتلیه رفتیم، توی آتلیه حسابی وقت داشتم. به محبی زنگ زدم و آدرس را برایش شیرفهم کردم. با محمد نوبری با هم بودند. و قانعش کردم تا هر دو با هم بیایند. او هم نوبری را راضی کرده بود و شب هر دو شان را دیدم. البته شام نماندند و زود رفتند. اما فرصت صحبت کردن مختصری توی آن هاگیر واگیر پیدا شد.

از اول که می خواستم مهمان های خودم را معلوم کنم، روی محبی مردد بودم. آخر سر هم ننوشته بودمش. چون کسی را نمی شناخت و آن جا باید بی ربط و تک و تنها می نشست. از رفقای همxadکلاسی اش هم هر چه قدر با خودم فکر کرده بودم، دلم راضی نشده بود هیچ کدام شان را دعوت کنم...

پرده دوم:

صبح زود توی خواب و بیداری گوشی ام را از کنار تخت پیدا کردم. برداشتم که ساعت را ببینم که دیدم نیمه های شب شش تا پیامک رسیده. بعله... پیامکxadها از محبی بود. هنوز درست لود نشده بودم، فقط فهمیدم می خواسته بگوید: «آقا دیدین بالاخره وبلاگتون رو پیدا کردم: نامعلم» با خودم گفتم حالا همه بچه ها را خبر می کند و از فردا سوژه پیدا می کنند برای دست انداختن من!

با چشم های نیمه باز و خواب آلود از جا بلند شدم و به طرف لبتابم رفتم. روشنش کردم و تا سیستم لود بشود، با خودم فکر کردم: با کدام نشانه پیدایش کرده؟ چه کلمه ای را سرچ کره بود که توانسته بود این وبلاگ را پیدا کند؟ از لا به لای کدام صحبتم سرنخ گرفته بود؟ اصلاً کجا به ش گفته بودم من وبلاگ دارم؟

صفحه لبتاب که آمد، زود وبلاگم را باز کردم. اول یک بک آپ گرفتم و بعد هر چه پست بود را یکی یکی حذف کردم. وبلاگ را حذف نکردم چون آدرسش به نظرم خیلی یونیک بود و می ترسیدم از دستم برود.

خوشحال بودم که احتمال توطئه را در نطفه خفه کرده ام. هر چند خودم سوتی داده بودم و سر نخ را برای پیدا کردن وبلاگم به محبی داده بودم. اما زود لو داده بود و سرعت عمل من، نقشه های احتمالی اش را نقش بر آب کرده بود. البته ناراحت بودم از این که به خاطر یک گاف، مجبور شده ام این طوری تمام محتوای وبلاگم را پاک کنم.

پرده سوم:

بعد از ظهر همان روز بود که تلفن زنگ خورد. محبی بود. صدایش گرفته بود و انگار توی گلویش بغض داشت. محبی و گریه؟ اصلاً تصورش ناممکن بود. خیلی باید اتفاق عجیب و غریبی افتاده باشد تا محبی بغض کند. چه شده بود؟ باور این که به خاطر کار من ناراحت شده باشد، خیلی دشوار بود. به خاطر حذف کردن پست های یک وبلاگ؟ فهمیدم ناراحتی اش به خاطر احساس بی اعتمادی من به خودش است. می گفت از این کارم دلش شکسته.

از صحبت هایش فهمیدم که دوستم دارد، هر چند خیلی غریب می نمود. اصولاً به شخصیتش نمی آمد این طور به کسی دل ببندد. یعنی من از منش و کردارش این را نفهمیده بودم. من بعد از یک سال معلم جامعه شناسی بودنش، نتوانسته بودم شخصیتش را درست بشناسم. نتوانسته بودم بفهمم پشت این چهره بی تفاوت و این جثه لاتی و این منش داش مشتی، یک روحیه حساس و یک دنیا عاطفه و احساس است.

پشت تلفن خیلی سعی کردم از دلش دربیاورم. گفتم این کار را در حالت خواب و بیداری انجام داده ام. منظور خاصی نداشته ام. دوباره وبلاگ را به حالت اولش برمی گردانم. گفتم صبح وقتی که از خواب بیدار شده بودم، با پیامک هایش احساس کردم غافلگیر شده ام. شتابزده تصمیم گرفتم. کار درستی نبود.

با همان حالت بغض و ناراحتی و گلایه، تلفن را قطع کرد. به سرعت سراغ کامپیوترم رفتم تا دوباره وبلاگ را به حالت اولش برگردانم. شاید این کارم می توانست یک جور به رضا تسلا بدهد. وقتی تمام پست ها را دوباره به همان ترتیب روی وبلاگ گذاشتم، برایش پیامک فرستادم تا به «نامعلم» سر بزند.

جواب پیامکم خیلی سنگین بود:

«دیدم ولی خیلی به م برخورد. یعنی اگر یکی دیگه از معلما از این کارا باهام می کرد، انقد به م بر نمی خورد. خیلی برام سنگین بود. وقتی به ت زنگ زدم واقعا گریه کردم بعدش. یعنی به خودم گفتم تا الآن نتونستیم مورد اعتماد یه معلم مون هم باشیم؟ اصلا با اون کارت داغونم کردی جدی...»

آن روز احساس کردم نامعلمی هایم سر جای خود، من نتوانسته ام رفیق خوبی برای رضا باشم. نتوانسته بودم از پس چهره بی تفاوت رضا، به احساسش نسبت به خودم پی ببرم. نتوانسته بودم لا به لای صحبت های آکنده از غرورش، نیازش به دوستی با معلمی چون خودم را پیدا کنم. نتوانسته بودم در میان کلماتی که بچه دبیرستانی ها از روی کل کل و رو کم کنی به زبان می آورند، احساس صمیمیت با معلم جامعه شناسی اش را بفهمم... آن روز احساس کردم باز هم کم آورده ام. این بار نه در معلمی، که در رفاقت...

پرده اول:

چند هفته از شروع سال گذشته بود که یک روز رفتم سراغ آقای گودرزی، معلم سال اول و دوم دبیرستان خودم. معلمی که بین معلم های دبیرستانی، هیچ معلمی را به کاردانی و درایت او ندیده بودم. رفتم تا از او مشورت بگیرم. گفتم که امسال قرار شده در یک دبیرستان کلاس داشته باشم. همه صحبت ها و گپ و گفت هایمان به کنار، یک استعاره به کار برد که فقط از معلمی مثل او میxadشد شنید. گفت تو تنهایی و توپ زیر پای تو است. در مقابلت یک تیم یازده نفره است که نمی تواند توپ را از تو بگیرد. این طوری بازی نمی چرخد. باید یارکشی کنی. باید چند نفر از تیم مقابل را برای خودت انتخاب کنی. گفت آن هایی که قدرت لیدری دارند را شناسایی کن و کم کم به طرف خودت جذبشان کن. با چند نفر از بچه های اثرگذار کلاس دوست شو. الإنسان عبید الإحسان. به شان محبت کن. آن وقت آن ها به طرف تو می آیند و می شوند یار تو. دیگر توی تیم تو بازی می کنند.

از آن روز رفتم توی نخ تک تک بچه ها. کدام یکی هم بین بچه ها حرفش بیشتر خریدار دارد و هم می شود باش دوست شد. احتمالاً رمضانی یا محقق یا غروی یا مثلاً محبی...

محقق که خیلی نازنازی بود. رمضانی هم آدم روراستی نبود. همه را سر کار میxadگذاشت. با خودم گفتم باید روی غروی و محبی سرمایه گذاری کنم. غروی ظرفیت رفاقت داشت اما اهل مرام و معرفت نبود. در حالی که محبی لوطی منش و اهل رفاقت و مرام و معرفت بود. می شد حسابی روی رفاقتش حساب کرد.

ولی خراب کردم! اشتباه نکرده بودم. محبی اهل لوطی گری بود، اما من بلد نبودم. درست نفهمیده بودم.

محبی با من دوست شده بود، اما من متوجه نشده بودم. نتوانسته بودم از فیگور و رفتارش، رفاقتش را بفهمم. یک بار که گوشی ام را روی میز گذاشته بودم و حواسم نبود، آن را برداشته بود و برای خودش یک میس کال انداخته بود...

جستجوی هیچ...

ما را در سایت جستجوی هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نامعلمی, نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: شنبه 6 آبان 1396 ساعت: 12:36

صفحه بندی