کم کم احسای می کنم در حال زایش یک صفت پیامبرگونه در خودم هستم... وقتی که سلسله پیامبران با پیامبر خاتم، به پایان خود رسید، رفته رفته شغل چوپانی هم کمرنگ شد. البته چوپانی هنوز هست، اما به نسبت جمعیت انسانها و گوسفندها خیلی کم شده. در دنیای امروز انسان ها از روستا به شهر و به میان ماشین ها آمده اند و گوسفندها بیشتر به دامداری ها برده شده اند. امروز به طور حتم اگر بنا باشد پیامبری برانگیخته شود، آن پیامبر از نسل معلمان خواهد بود. چه در عصر آهن و دود، شبیه ترین شغل به چوپانی همانا معلمی است... معلمی همان چوپانی دنیای امروز است.
بعد از چهار سال چوپانی، حالا وقتش رسیده، فرشته وحی بر من نازل شود و حکم رسالتم را ابلاغ کند. حالا وقتش شده مثل پیامبران که بعد از بعثت، از صحرا به شهر باز می گشتند، من هم از مدرسه به جامعه بازگردم. به میان مردم بروم و آنها را به سوی خدا دعوت کنم.
اما پیامبری من یک جایش می لنگد. من از این چوپانی خسته شده ام. بریده ام. دیگر حوصله سر و کله زدن با گوسفندها را ندارم. وقتی عاشق گوسفندها نباشی، نمی توانی گمراهان را تحمل کنی. من تحمل این بچه هایِ نابالغِ مرفهِ بی دغدغه و بی درد را ندارم، چه برسد به تحمل تباهی مردمان این روزگار. چوپانی نتوانسته است مرا درست تربیت کند. هنوز با گوسفندها و آدم ها نمی سازم. پیامبران وقتی آماده رسالت می شدند، که چوپانی به اندازه کافی به آن ها صبوری آموخته بود. وقتی که توی صحرا به اندازه کافی به خدا نزدیک شده بودند. اما توی مدرسه ذره ای بوی خدا به مشام نمی رسد...
روز آخر که از در مدرسه بیرون می آمدم، احساس می کردم از کوه سرازیر شده ام... احساس می کردم مبعوث شده ام و باید به میان مردم بازگردم...
نه رمه ای به صحرا برده ام
نه در صحرایی آرمیده ام
این گونه که روزگار می گذرانم
در چهل سالگی
پیامبر نخواهم شد!*
پاورقی:
شعر از محمد مهدی سیار. شاید این شعر هیچ ارتباطی با متن نداشته باشد. اما چون خیلی خوب بود، همین طوری بی ربط آن را در پایان این نوشته آورده ام.
ما را در سایت جستجوی هیچ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 106